تبليغاتX
عشق به یاد ماندنی

عشق به یاد ماندنی

 

 

یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟

مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم

 یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟

 یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم

 یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟

چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه

 یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟

هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه

 یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟

یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم

 یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟

دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت

 یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟

درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت

 یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟

تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟

 یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟

میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه

 یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟

یه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشه....؟!

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 11:55 بعد از ظهر توسط دیهیم |


 

خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی مشو پنهان از آن عاشق که پیوست همه پیدا و پنهانش تو باشی برای آن به ترک جان بگوید دل بیچاره تا جانش تو باشی....

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 11:25 بعد از ظهر توسط دیهیم |


 

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من                                     ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

                                        تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.

                                                       می دانی چرا؟

چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار  است ولی در عین حال دلپذیر هم هست   ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .

بنابراین:

              هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 پس:    

        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

بنابراین:

           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :

 

                                 عاشقانه دوستت بدارم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 4:40 بعد از ظهر توسط دیهیم |


آشنايی يک حادثه و جدايی يک قانون است

بيا حادثه ساز و قانون شکن باشيم

                                                                   

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 5:32 قبل از ظهر توسط دیهیم |


اونقد گرم حرفاش بودم که اصلا يادم نبود يه روزی اونم منو ميشکنه

اما شکست تا باز هم عشقو به سخره بگيرن

منم چند ماهی تو قلبش مهمون بوودم اما اون دوام نياوورد

قصه شکستهای عاشقانه قصه بی پايانيست

روزی تموم زندگيش خطابم کرد اما چقدر ساده از عشقم گذشت

آره راست ميگه سلطان مشکی :

دلخوش هرکی شديم تو زرد از آب در اوومدش

واسم دعا کنيد .........

آخه يه جورايی مثل اينکه ميخواد ۲باره برگرده

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 5:18 قبل از ظهر توسط دیهیم |


سلام....شاید این مطلبو خیلی ها،تو بعضی جاها خونده باشن، بنظر من این داستان آدمهایی که

با خجالتی بودن خودشون و بیان نکردن حرف دلشون.......آخر به این مصیبت دچار میشن.

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 راستی من به شخصه خیلییارم میشناسم که حرف دلشونوزدن،ولی باز هم به عشقشون نرسیدن...

نظر شما راجع به این پستم چیه؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 4:51 قبل از ظهر توسط دیهیم |


منو این مطلب خیلی تحت تاثیر قرار داده.......شمارو چطور؟؟؟؟

نمی دانم چند ساله است ، فکر کنم از من جوانتر باشد . من سنگین از یک وزن خیالی سوار ماشین هستم و توی صندلی آن فرورفته ام و اوسبک و چابک جلوی در یک تعمیرگاه در رفت و آمد است که همدیگر را می بینیم .هر روزم با او شروع می شود و اگر نبینمش انگار چیزی کم دارم . فکر کنم او هم همینطور است می نشیند جلوی در تعمیرگاه و مثل کسانی که شرطی شده اند حوالی آن ساعت به خیابان نگاه می کند تا من بیایم و بگذرم . اوائل برایش جدید بودم ، فقط نگاه می گرد و صبر می کرد من از آنجا عبور کنم ولی مدتی ست لبخند می زند ، حتی گاهی از جایش بلند می شود و از پیاده رو تا لب خیابان می آید که باعث می شود من کمی هول شوم . ولی فاصله مان آنقدر هست که چیزی نگوید ، اصلا شاید او هم حس مرا داشته باشد و دلش نخواهد چیزی بگوید ، فقط دوست دارد سوژه ای را که هر روز از آنجا می گذرد ، نگاه کند.
خیابان و مردمش را زیاد نگاه می کنم ولی اولین بار است که یک آدم گذری برایم عادت هر روزه شده . شاگرد مکانیک است و صبحها تازه مغازه شان را باز کرده که من از او می گذرم . گاهی مشغول خوردن چایی ست و گاهی با چند نفر دیگر روی سکویی نشسته و بعضی اوقات هم تنهاست. خیلی آرام است لیوان چایی اش را با صبر در دستش می چرخاند و می نوشد . خیلی آرام راه می رود و همه چیزش بیانگر صبر و حوصله ایست که من به آن غبطه می خورم . صبحها که از آنجا رد می شوم خیلی عجله دارم و هرروز هم دیرم شده ولی ماشین که از پیچ خیابان رد می شود نا خود آگاه بیصبری را کنار می گذارم و چشمانم با آرامش توی خلوتی خیابان جستجویش می کند . وقتی می بینمش نفسی به راحتی می کشم و تا وقتی از او رد نشدم ، خیلی مستقیم و بدون رودربایستی نگاهش می کنم . بعد هم حرکاتش را در آئینه ماشین دنبال می کنم که پس از رد شدن من به دنبال کارهایش می رود . نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم او از من هیچ چیز نمی داند نه شغلم نه تحصیلاتم و نه حتی اینکه ازدواج کرده ام یا نه و من هم فقط می دانم که او تعمیرکار ماشین است . شاید او هم ازدواج کرده باشد شاید شاگرد مغازه نباشد وخودش صاحب تعمیرگاه باشد و خیلی شاید های دیگر ولی هیچگونه کنجکاوی ندارم که چیزی از او بدانم . آرامش نداشته ام با دیدنش کمی جبران می شود و روزم را آغاز می کنم .
امروز صبح سردرد داشتم . ماشین که وارد خیابان شد ، حواسم جمع نبود . جلوی در تعمیرگاه که رسیدم ندیدمش و ترسیدم حواسپرتی ام باعث شده باشد دیدن دوستم را از دست داده باشم .سرم را برگرداندم ........دیدم اون پسر همراهه یه دختره......در حالی که باز هم نگاه نافذش تو چشمای من بود.اون منو با این کارش شکوند،همه تصورات منو از خودش خراب کرد........اون به من خیانت کرد............

نظر شما راجع به این پستم چیه؟؟؟اون پسر واقعا با این کارش خیانت کرده بود؟آخه اونا حتی یه بارم با هم صحبت نکرده بودن....بازم اسمه این کارش خیانت؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 10:25 بعد از ظهر توسط دیهیم |


روزها می یان شب ها می رن

کاش می شد غم و غصه ها همین جوری برن

چی می شد که عاشقا تنها نشن

با دلبراشون همین جوری حرف بزنن

کاش می شد روزی نیاد که وعده ها بوی خیانت بگیرن

کاش می شد روزی نیاد که دروغ و نیرنگ ریا جای صداقت بشینن

کاش می شد روزی نیاد که مردمِ ما عشق و فراموش بکنن

کاش می شد روزی نیاد که ستاره ها شب ها رو خاموش بکنن

کاش می شد روزی بیاد که شاپرکا از توی خونه ها برن

کاش می شد روزی نیاد که کبوترا پر بزنن تنها برن

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 7:46 بعد از ظهر توسط دیهیم |


کاش میشد عشق را تفسیر کرد

خوابه چشمان تو را تعبیر کرد...

کاش میشد همچون گلها ساده بود...

سادگی را با تو عالمگیر کرد....

کاش میشد در خرابه آباد دل،خانه احساس را تعمیر کرد...

کاش میشد در حریم سینه ها عشق را با وسعتش تکثیر کرد

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 7:24 قبل از ظهر توسط دیهیم |


خدایا........!

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم...

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند...!

از عظمت مهربانیت در حیرتم...!

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است...

خدایا......

سجده می کنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم...! کمکم کن.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 7:8 قبل از ظهر توسط دیهیم |


X

سلام من دیهیم 1366 هستم.
من تو این وبلاگ قصد دارم هر چیزی رو که تو دلمه بیان کنم
امیدوارم با دیدن نوشته هام و شعرهام...لحظاته خوبی رو
اینجا بگذرونید.......
با نظرات گرمتون منو یاری کنید...ممنون. این وبلاگو تقدیم میکنم به عزیزم امیر.


Home
Email
Bahar20

Archives

هفته اوّل آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387



Links

شیما جون (sweet dream )
only us5
پرسپولیس(نازیلا)
عاشق کردن شخص مورد نظرتان
عاشقی با پای پیاده
دل نوشته های یه عاشق
مهدی جون(ردپا)
آتوسا جون(us5 )
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


head>

انواع کـد های جدید جاوا head>

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس